دل ز درد هجر شد هم طبع سنگ خارهام
عشق کو کز ملک بیدردی کند آوارهام
شمع رخسار که در دل پرتو افکن شد که باز
نور میجوشد ز داغ سینه چون فوارهام
مست سودا چون برقص آرم نگه در صحن باغ
بید مجنونی شود هر گلبن از نظارهام
تا گریبان غرق آتش بودم از اندیشه دوش
غوطه در گل داد ناگه یاد آن رخسارهام
شعلهام افسرده میترسم که اجزای وجود
افتد از طاق دل مرغان آتش خوارهام
ایکه نتوانی تبسم بر لبم دید از حجاب
دیده باشی آستین چاک و گریبان پارهام
«طالب» از باغ امیدم میدمد گلهای یاس
وازگون سیر است آری کوکب سیارهام