وگر بادوست آن لطف عتابآمیز میبینم
حدیثش تلخ مییابم نگاهش تیز میبینم
ولی جان برنمیتابم ز دست و تیغ مژگانش
بدور چشم او پیمانها لبریز میبینم
گذشت آنها که بلبل شمله را پروانگی کردی
کنون پروانه را از شمع در پرهیز میبینم
ز صحن گلشنم نقل مکانی میکشد دامان
که این آب و هوا را بس نشاطانگیز میبینم
چه گل بازم شکفت از باغ بیشر میکه در چشمی
نگهرا از خجالت چهرهٔ رنگآمیز میبینم
نسیمی غالباً گستاخ شد بر سنبل شیرین
که رنگ کوهکن بر چهرهٔ پرویز میبینم
جنونم باعث نقل مکان شد ورنه آزاری
که در گلزار میدیدم بگلخن نیز میبینم
شهادتگونهئی گویا دلم راهست در طالع
که شب در خواب خون گرم و تیغ تیز میبینم
براه معرفت کاهلعنان افتادهئی «طالب»
سمند کوشش را نشئهٔ مهمیز میبینم