ما گل داغ از گلستان جنون آوردهایم
وآنکه از منقار بلبل سر برون آوردهایم
نقص همت بین که از میدان وحشتگاه حشر
شکر قاتل برده، دعوی خون آوردهایم
کردهایم از وصل او تجدید عهدی با شباب
روزگار رفته را بنگر که چون آوردهایم
ناز بر صید افکنان داریم کز نخجیرگاه
صد شکاری برده یک صید زبون آوردهایم
از در دل دوش درد عشق او بیگانهوار
در نمیآمد به تکلیفش درون آوردهایم
دانهٔ اشک است هان ای آستین پاسش بدار
کین گرامی گوهر از دریای خون آوردهایم
از چمن احباب جیب گلفشان آرند و ما
دامن آتش ز بخت واژگون آوردهایم
نذر گلخن تحفهئی آوردهایم از صحن باغ
هایهای گریهئی بهر شکون آوردهایم
«طالب» آسا تیشهٔ فرهادی از مژگان خشک
رخنه در ناموس کوه بیستون آوردهایم