طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹۳

تا کی تحمل سخن این و آن کنم

نزدیک شد که دست به تیغ زبان کنم

رفتم که در چمن مژه گلفشان کنم

گلگونهٔ بهار ز خون خزان کنم

باری چو می‌روم ز در او بیادگار

بوسی روئی مجاور آن آستان کنم

نی نی سر من و قدم آستان اوست

حاشا کزین گلستان نقل مکان کنم

شب تا سحر بچاشنی دست و خنجری

با چاکهای سینه زبان در دهان کنم

احسان دوست در حق من بینهایتست

من بی‌زبان کدام یکی را بیان کنم

شبها درون سینه خیال قد ترا

چون شعله نخل شاهد آغوش جان کنم

آشفته سازمت بکمر زلف تابدار

موی سر تو شانهٔ موی میان کنم

«طالب» زسیده مشق سخن به که نطق را

وقف ثنای قبلهٔ (ترخانیان) کنم