طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۷

کو صبا کز دامن مژگان گل افشانش کنم

آنچه دل در آستین دارد بدامانش کنم

جان برفتن در شتاب و حسرتی آماده نیست

گو دو روزی صبر کن تا فکر سامانش کنم

کشور دل رو بمعموری نهاد ای ابر چشم

نیم طوفانی کرامت کن که ویرانش کنم

خاطری آشفته‌ئی دارم کز او گر پرتوی

بر دل جمعیت اندازم پریشانش کنم

بیدلی کز باغ رسوائی ببوئی قانع است

گو بیا تا خرمن گل در گریبانش کنم

گر بدین سامان آه و اشک در صحرای حشر

رخصت یک جلوه یابم تنگ میدانش کنم

چون نگه در جلوه ناز آورده‌ئی خواهم ز شوق

روح را آویزهٔ دامان مژگانش کنم

مست افغان چون بصحن گلشن آیم در خرام

خندهٔ گل بر نوای عندلیبانش کنم

گر مرا موری بزیر پا درآید از سرش

دست همت بر نگیرم تا سلیمانش کنم

یا برقص آرم دل از طاق حرم قندیل وار

یا در این ره تحفهٔ خار مغیلانش کنم

با دلی زینسان غبار آلود غم گر فی‌المثل

بگذرم بر صبحدم شام غریبانش کنم

«طالب» از حد می‌برد زهد و ریا رفتم که باز

کفر گردم رخنه در ناموس ایمانش کنم