عمرها شد که چو مرغان حزین تن زدهایم
قفلی از تنگدلی بر لب شیون زدهایم
گر بسوزیم ز عود جگر خویش رواست
ما که بر آتش دل از مژه دامن زدهایم
آفت مزرعهٔ کون و مکان حاصل ماست
برقها بر سر هم ریخته خرمن زدهایم
تا یکی زخم نهان دوختهایم از غیرت
ای بسا بخیه که بریدهٔ سوزن زدهایم
زدهایم آتش نمرود بسامان خلیل
گر بگلزار جهان فال شکفتن زدهایم
قسمت کلبهٔ ما نیست فروغ مه و مهر
خاک نومیدی بریدهٔ روزن زدهایم
طاعت ما بحرمگاه صنم نیست قبول
سنگ برشیشهٔ ناموس برهمن زدهایم
«طالب» آرایش دیوان غزل سنجی ماست
رقمی چند که در گوشهٔ گلخن زدهایم