طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۵

ماندیم در نشیمن غم تا فنا شدیم

گشتیم خاک و سرمهٔ چشم صبا شدیم

اکسیر عشق تامس ما را رواج داد

در دیده‌ها عزیزتر از کیمیا شدیم

بیگانه‌گشت شاهد آسودگی ز ما

روزیکه با کرشمهٔ او آشنا شدیم

آگه نه از خرام تو بودیم برق سیر

دیدیم حسن جلوه و بی دست و پا شدیم

ما آرمیده دهر ز ما آرمیده تر

بر روزگار فتنه و بر خود بلا شدیم

بزم خرد نشیمن آشفتگان نبود

دست جنون گرفته بدارالشفا شدیم

بی قدر بود شاخ گل اعتبار ما

از دست روزگار چو رنگ حنا شدیم

«طالب» ز شرم گریه نهفتیم روز خلق

مسند نشین زاویهٔ انزوا شدیم