شد عمر و گلی از چمن عیش نچیدیم
بر گوشهٔ دستار کسی نیز ندیدیم
در آب و هوائی که گل از شعله دماند
با سبز وشان از لب جوئی ندمیدیم
با آنکه بگلزار جهان طایر عطریم
هرگز بپر و بال لسیجی نپریدیم
شد گوش پر از زمزمهٔ طایر اندوه
وز مرغ طرب نیز نوائی نشنیدیم
هرگز بهوس طرف لبی غیر لب خویش
وآن نیز بتکلیف تأسف نگزیدیم
نگذشت بدل یاد توکز شوق نگشتیم
یک قطرهٔ خون وز سر مژگان نچکیدیم
چون میوهٔ سرما زده در نشئهٔ خامی
پژمرده شدیم و برسیدن نرسیدیم
با اینهمه شادیم که از شاهد ایام
صد ناز چو «طالب» به نیازی نخریدیم