طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۴

تا بیتوام بکوکب خود در کشاکشم

غلطان چو موج برسر دریای آتشم

آشوب کاکلیست بمغزم عجب مدار

گرچون دماغ زلف عروسان مشوشم

من چشم سیر لقمهٔ محرومیم مباد

از دیک جوش کام امید نمک چشم

ممنون حسن ساده پلاس خودم که ساخت

فارغ ز عشوه‌های حریر منقشم

آخر نه روی نسبت قربانیش ببست

دل برخدنگ رشک زقربان ترکشم

پهلوی من زبستر گل راحتیش نیست

برنوک خار شعله طرازید مفرشم

ضعفم زبس نهان کند از چشم کاینات

شاید اگر بمغلطه گویم پریوشم

عیبم همین بس است که برعکس روزگار

با خلق سینه صاف چو میهای بیغشم

«طالب» هنر بس است همینم در این بساط

کز خادمان مجلس سلطان می‌کشم