طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۰

شب در دیده بر آن روی چومه بگشودیم

قفل مژگان بسر انگشت نگه بگشودیم

سیل خون در دل ما دامن غم تر میداشت

خندهٔ زخم عیان ساخته ره بگشودیم

تیرگی بین که سفیداب عذار از پر زاغ

بهر مشاطگی بخت سیه بگشودیم

دل یوسف بهم آغوشی عکسی خوش بود

گشته آئینه بغل برسر چه بگشودیم

صد سر انگشت نیاز آبله زد کان مه را

گرد از گوشهٔ ابروی گره بگشودیم

گلفشانی کرمش دامن طاعت می‌خواست

ما سراسیمه گریبان گره بگشودیم

«طالب» از گلشن او هیچ نظر رنگ نداشت

ما بصد حیله در او راه نگه بگشودیم