خوشا چشمی که چون مستانه گردد هوش پردازم
نگاهش در گلوی شوق ریزد جرعهٔ نازم
کجا شد سحرساز غمزهئی کآسودگی بخشد
ز پشت چشم نازک سازی ارباب اعجازم
تو ساز خویش را از پرده مستغنی کن ایمطرب
که من در ناله چون نازک شدم ابریشم سازم
یکی صید رهائی دشمنم آتش عنانی کو
که در قید کمند آرد بسعی نیم اندازم
زدام اینک رهائی یافتم بخت پریدن کو
که سر در جیب دارد شهپر امکان پروازم
نفس در سینه «طالب» برق ریز شکوه شد ترسم
که قفل آتشین تبخاله سوزد برلب رازم