طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۳

بعیش همدل زار از غبار رفته ندیدم

گل چمن شدم و خویش را شکفته ندیدم

مسنج بیهده‌ای پندگوی شهر که خیری

ز پندهای پذیرفتهٔ شنفته ندیدم

بعقد گوهر ناصح دو چشم گوش گشودم

که بینمش بمیان گوهری نسفته ندیدم

دمی نرفت که آشوب تازه‌ئی ندهد روی

بعهد شوخی او چشم فتنه خفته ندیدم

زجرم فاش دهم کام دل بمشرب «طالب»

که فیض نیم جو از طاعت نهفته ندیدم