گفتی ز باده سیر نداری مدام جام
بی او کدام باده و بی او کدام جام
گر دل پذیرد از رخ او عکس گونهای
در بزم آفتاب کند مه خرام جام
خوش حال ما که بی تو کشیدیم قلزمی
وز بیم چشم زخم نهادیم نام جام
بی کاو کاو زمزمهٔ روح را چه ذوق
گیرم تمام باده شدیم و تمام جام
این شکر چون کنیم که احباب کردهاند
بر ما حلال زهر و بزاهد حرام جام
تخمیر شخص طینش از خاک صندل است
نبود عجب که جذب کند می بکام جام
لطف تو بادهایست گر آن باده میکشند
احباب رشحه رشحه و اغیار جام جام
«طالب» ز اوج باده فرود آی لحظهای
شرمنده باش چند سحر جام و شام جام