برون از دست بر تن گر ز نسرین پیرهن دارم
تو پنداری مگر خفتان افعی در بدن دارم
بیک لبخنده زآن با یوسفم در غم پرستیها
حسد بر هایهای ساکن بیتالحزن دارم
پس از مردن بذوقی کفنزنان سوی لحد تازد
که گوئی نازنینی در گریبان کفن دارم
عنان آه پیچان دادنم دل میگزد ورنی
عذار آسمان را طرههای پرشکن دارم
ز سنبل طرهئی پیچیده از بختم نه گل ورنی
نمیدانم چه خصمی با عزیزان چمن دارم
بدست خود شهید دوست گشت و داد مردی داد
دو عالم رشک بر هر قطره خون کوهکن دارم
زمن بر خرمن کس برق آهی نشکند «طالب»
سموم لیک رو در گلستان خویشتن دارم