طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴۱

گاهگاهی کز هجوم عیش یاد غم کنم

گریه را شاداب سازم خنده را درهم کنم

در گلستانی که من آهی کشم تا روز حشر

غنچه را حسرت فروش جلوهٔ شبنم کنم

زخم دل در اضطراب و من در این حسرت که باز

جذب الماس از کدامین جلوهٔ مرهم کنم

لذت خوناب همت باد بر ذوقم حرام

گر باین لب تشنگی اندیشهٔ زمزم کنم

در غمستانی که عشرت را نیابی خنده روی

من بصد جوش تبسم گریهٔ ماتم کنم

در دلم هر شعله ئی «طالب» زبان ناطق است

آه گر با این زبانها شکوهٔ عالم کنم