طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۷

کوغمزه‌ئی که خون زرگ‌وجان گشایدم

سیمان اضطراب زشریان گشایدم

غم دشنه ریزگشت و مرا دست نارساست

کو مشفقی‌که چاک گریبان گشایدم

آن غنچه‌ام که چون زنی انگشت برلبم

خون ملالت ازلب خندان گشایدم

گوهر عنان کشیده بگوئید گریه‌را

تاقفل دل زمخزن مژگان گشایدم

این هم زشوخ‌چشمی درد است گر بسهو

گاهی نظر بجانب درمان گشایدم

داغم ز دلنوازی مرهم تبسمی

تا بر جگر دری زنمکدان گشایدم

«طالب» سری بمجلس می‌می‌کشم‌مگر

قفل دل از ترانهٔ مستان گشایدم