طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۴

چنان الفتی کرده بازهر کامم

که دشمن کند شهد در کار جامم

چو خضری که ره گم کند در سیاهی

سحر راه گم کرده در زلف شامم

صبا بوی گل در دماغم نگنجد

شمیم وفائی یزن برمشامم

لبم چون بساط شکایت گشاید

توان درد رفت از ادای کلامم

مرا از هنرهای ایام «طالب»

همین بس که خاک ره خاص و عامم