یک نفس وار که در صومعه مسکن دارم
خون صدشیوهٔ مستانه بگردن دارم
چون کنم رغبت ویرانهٔ خفاشی چند
منکه درخلوت خورشید نشیمن دارم
هر نفس عطر دماغم ز بهشت آید و من
مغز را تازه بدود دل گلخن دارم
نه ملامتگر کفرم نه تعصب کش دین
خندهها برجدل شیخ و برهمن دارم
گوش بختم تهی از نغمهٔ عیش است ولی
صد نوای نمکین برلب شیون دارم
غنچهٔ باغ مرا یاد تبسم کفر است
بسکه آزردگی از ذوق شکفتن دارم
«طالب» از چاک گریبان جگر میدوزی
رشتهٔ پرگرهٔ ناله بسوزن دارم