طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۴

بدل نمانده شرایی که بر لب از مزه ریزم

عجب نباشد اگر در پناه تو به گریزم

تو بوستان و من گلخنی هر آنچه توریزی

زآستین و بغل، من ز دامن مژه ریزم

کنون که با تو شدم همنشین مگر بضرورت

در آب و آینه با عکس خود نشینم و خیزم

ز نور بافته پرویزنی بدست ندارم

که بهر سرمهٔ خورشید خاک پای تو بیزم

قرین خوی پلنگم ز داغ کینهٔ «طالب»

گهی بچرخ در آیم گهی به بخت ستیزم