منم که سینه ز داغ تو مشتعل دارم
هزار شعله زبان در دهان دل دارم
بلب چگونه رسد نالهام که دامن دل
به پنجهٔ خفقان نفس کسل دارم
لب حلاوت الماس میمکم ز آن رو
که دل به نیش نگاه تو متصل دارم
تمام چشم تماشا شو ای خلیل که باز
بحسن کعبه کنشتی در آب و گل دارم
نه سر کشم نه فروتن برشک آتش و خاک
طبیعتی چو گل و لاله معتدل دارم
شب از تصور آن لعل آتشین «طالب»
بگریه جوهر الماس را خجل دارم