سحر که جوهر شمشیر ناله فاش کنم
چو مهر یکتنه با عالمی تلاش کنم
نماند تاب و توان ظرف همتم پرشد
چو دیده چند ز پهلوی دل تراش کنم
رسید شب که اگر جبهه جبین ملال
طراز گوشهٔ ابروی اتعاش کنم
بغل گشوده مشامند قدسیان وقتست
که زلف شاهد اندیشه عطرپاش کنم
طبیب فقرم اگر حکم فاقه فرماید
تمام عمر بیک لخت دل معاش کنم
بهارطی شد و افسردگی نهشت که من
لب آشنا به صفیر جگر خراش کنم
خیال بافی از آن شیوه ساختم «طالب»
که اختراع سخنهای خوش قماش کنم