طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۳

تمام خندهٔ زخمم تمام گریهٔ داغم

از آن رطوبت ابرم وزین طراوت باغم

یگانه بلبل نطقم بصد نوا مترنم

ولی بگلشن گیتی حریف نغمهٔ زاغم

زشمع ماه و کواکب کشم چه منت پر تو

که ازفتیلهٔ خورشید روشن است چراغم

مشام همت من فارغ است از گل بستان

نسیم غنچهٔ داغ دل است عطر دماغم

بگیر نشئه ز جامم که از صفای محبت

خمیر مایهٔ خورشیدهاست درد ایاغم

مذاق صحبت ما نیست با طبیعت گردون

روم چنانکه نیابد بهیچ‌گونه سراغم

زشوق اینکه چو «طالب» شدم طفیلی سودا

جنون ز مغز خرد می‌کند فتیلهٔ داغم