خجلم از رخ هستی خجلم
بلکه از سایهٔ خود منفعلم
چون کنم در رخ غیرت مژه باز
من که از روی خجالت خجلم
در سبوکن که می بی دردم
بقدح ریز که خون بحلم
بسکه دارم بدرون ناوک آه
غم زره پوش در آید بدلم
تار و پودم شد زان سان که اگر
تیز تر بنگری از هم گسلم
اثر توبه بهم در شکند
گر بسازند سبوئی ز گلم
ناخنم برتن چون مار مزن
که برگهای فغان متصلم
گرم خونم چو می اما بمزاج
همچو آب رخ گل معتدلم
نیستش تاب نسیمی «طالب»
رشک مینای حبابست دلم