گر سلسله بر پا ننهد دست حجابم
بر خیزم و خود را بتو چون رشته بتابم
بیم است که مستان مزهٔ باده کنندم
زینسان که من از آتش روی تو کبابم
ترسم بغلط یار ز من دست بشوید
ای شرم بنزدیکی آن کوهکن آبم
ساقی بیکی قطره مرا کار تمام است
خم نیستم آخر چکنی پر ز شرابم
خود را بدر صومعه گم کردهام امروز
امید که در گوشهٔ میخانه بیابم
گفتم که بخوابش نظر افتد بمن افسوس
از بسکه ضعیفم نتوان دید بخوابم
رنگین غزلی سرز خیالم زده «طالب»
خوش باشد اگر هست کسی مرد جوابم