طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۱

ای باغبار زلف تو بی‌اعتبار مشک

قربان نیم نکهت زلفت هزار مشک

رویت زفال مجمره داریست کز شمیم

باشد بخور مجمر اورا بخار مشک

آفاق را تمام بعنبر گرفته است

با آنکه هست خال تو یک نافه‌دار مشک

زلفی و کاکلی است ترا بر سر عذار

آن تار تار عنبر و این تار تار مشک

کرد از شمیم زلف تو معلوم ورنه عدل

باور نمی‌نمود که زاید زمار مشک

هان زود سوی نافه روان ساز بوی خویش

ترسم که باز خون شود از انتظار مشک

بردشت چین سمند ترا گر فتد گذار

سازد پر از غبار سمندت کنار مشک

بوی بهار کرده گل رویت آشکار

خط تو کرده داخل بوی بهار مشک

یک لحظه نافه را بگریبان خویش دار

تا جان دهد ببوی تو بی‌اختیار مشک

با قدر کاکل تو و با قدر زلف تو

بی اعتبار عنبر و ناقص عیار مشک

هرجا کنی گذار شود خاک ره عبیر

هرگه شوی سوار کند جان نثار مشک

باشد ز جلوه‌گاه تو کمتر نثار جان

باشد برهگذار تو کمتر غبار مشک

مرغولهای زلف تو و کاکل ترا

عنبر نهان کند صفت و آشکار مشک

زینسان که نافه راسر زلف تو خوار داشت

ترسم شود عزیز بچین و تتار مشک

«طالب» بکش زمام نفس مهر نافه باش

تاکی چو زلف یار کشی در قطار مشک