طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۰

بیهوده نباشد ز سیمت گلهٔ مشک

بوی تو کجا وز کجا حوصلهٔ مشک

گر شانه سر زلف تو آشفته نبازد

کی باز شود نافه صفت قافلهٔ مشک

مستانه صبا دست در آن طره میانداز

هشدار که برهم نزنی سلسلهٔ مشک

یارب چه گلی و ز چه بهاری تو که کردند

دنباله رو بوی تو صد قافلهٔ مشک

داریم بگردن من و او سلسله اما

من سلسلهٔ آتش و او سلسلهٔ مشک

«طالب» سرکلک تو مگر ناف غزالست

کز وی نبود یکسر مو فاصلهٔ مشک