دوش کز آشوب ذوق بازشد آغوش داغ
مژدهٔ الماس بود پنبهکش از گوش داغ
تا بدل اندیشه ریخت سوزن مژگان دوست
پیرهن لاله دوخت چشم سمن پوش داغ
پنبهٔ راحت طلب مرهم کافور جوی
ایکه نپروردهای داغ در آغوش داغ
با صف دلهای گرم مست بگلشن شدیم
خندهزنان جیب جیب گل برود دوش داغ
جرعهکشان ترا بر کف اندیشه چیست
کوثر دوزخ جناب جام دل از جوش داغ
در سر مستی مباد نغمهٔ مرهم زند
قفل سکونی زدیم بر لب خاموش داغ
«طالب» از آشفتگی بر در اندیشه ماند
دیده فراموش اشگ سینه فراموش داغ