میرود مستانه گویا بوده پر پیمانهاش
کبک خون میگرید از رفتار طاوسانهاش
میخرامد با عبیر افشانی باد بهار
هوشها مست و خرابش عقلها دیوانهاش
جنس این میخانه کیفیت نمیبخشد مرا
ایدریغ آن می که چشم او بود میخانهاش
میشود صندل ز تأثیر شمیم او نسیم
وقت آرایش که از شمشاد باشد شانهاش
بادورخ شمع است وگل آن شعلهخو «طالب» که باز
هم دل من بلبل و هم جان من پروانهاش