طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۷

می‌رود مستانه گویا بوده پر پیمانه‌اش

کبک خون می‌گرید از رفتار طاوسانه‌اش

می‌خرامد با عبیر افشانی باد بهار

هوشها مست و خرابش عقلها دیوانه‌اش

جنس این میخانه کیفیت نمی‌بخشد مرا

ایدریغ آن می که چشم او بود میخانه‌اش

می‌شود صندل ز تأثیر شمیم او نسیم

وقت آرایش که از شمشاد باشد شانه‌اش

بادورخ شمع است وگل آن شعله‌خو «طالب» که باز

هم دل من بلبل و هم جان من پروانه‌اش