طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۹

مرا بختیست خواب‌آلوده مقصد سخت نایابش

بدریاها فشاندم شست چشم از سرمهٔ خوابش

تن چون یاسمینش ناز پرورده است تا حدی

که گردد رنجه‌گر پوشند پیراهن ز مهتابش

شوم لب تشنه بر بستر نیالایم لب از کوثر

مگر در خواب بینم شربتی از لعل سیرابش

برش سیم است و چون سیماب می‌لرزد عجب دارم

که‌گر سیمست لرزیدن چرا مانند سیمابش

کنم نقل مکان از دیر دارم روسوی مسجد

بشرط آنکه باشد طاق ابروی تو محرابش

بسی افسرده حالم همنشینان نغمهٔ مطرب

دلم کم می‌خراشد تیز تر سازید مضرابش

چو آرد در نظر «طالب» کمان ابروی جانان

توان طامات دل بشنید از یک تیر پرتابش