طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۰ - ۲

مگر با خود بود در جلوه‌گاه ناز جولانش

که ازخوبان نمی‌بینم کسی را مردمیدانش

خوش‌آ نساعت‌که اوپیمانه‌می‌نوشید زیر لب

حریفان نوش میگفتند ومیگشتند قربانش

گریبانش عزیزی گفت به یا دامن گلشن

چو گل بشکفتم وگفتم گریبانش گریبانش

دلم گفتی ز غم آزاد شد در زیر لب گفتم

مبارک باد خویشاوندی انگشت و دندانش

یکی‌را بود مردن‌مشکل‌ودل‌کندن‌ازگیتی

منش مردم به پیش چشم و کردم کار آسانش

بجنس دوستی از بیکسی در نالشم ورنه

کسی کو یوسفی دارد گلستانست زندانش

بمرگ از دل نشاید شست کین کشتگانش را

شدم تا سرمه سازم استخوانهای شهیدانش

بوصلم وعده‌ئی بنمود امید وفا دارم

نسازد گر زبونیهای بخت من پشیمانش

سرم‌گرمست با طفلی که یاقوت لبانش را

کندگر نار بستان یاد شیر آید به پستانش

عمارت می‌کند سودای او دل‌را و بی‌دردان

بهر داغی که میسوزند میسازند ویرانش

گشاید چتر چون طاوس بیند ماکیان زین ره

دل آرم پیش زلف او که گردانم پریشانش

ز خونریزی نیاساید زمانی دیدهٔ عاشق

ز هم دورند دایم‌گرچه لشکرهای مژگانش

ز روی‌گوهر پاک وفا شرمنده‌ام «طالب»

بغایت بود جنس پربها گردانم ارزانش