طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۳ - ۲

اگر خورشید دیدی نیم ماهی از گریبانش

پریشان ساختی نور نظر را بر تن و جانش

چه واله‌مانده‌ئی ای چاشنی بر زهرخند خود

بین شهد تبسم را در آغوش نمکدانش

اگر تا حشر خاک دیدهٔ عاشق بیفشاری

همان لخت جگر جوشد ز دامن‌های مژگانش

بمیدان محبت رخصت جولان کجا یابد

سبکتازی که تاوک دوز حسرت نیست خفتانش

دلی دارم که چون رخت فنا در محشر اندازد

غبار آرزوها خیزد از دامان نسیانش

بمحشر کام ذوقش شهد نوش مغفرت گردد

گنه‌کاری که ننگ آلودهٔ شرمست عصیانش

با اشک افشانی مژگان تر خشنود کی گردد

دل «طالب» که دریا می‌چکد از طرف دامانش