خوش در شکنجهام ز غم ننگ و نام خویش
کو می که وارهم ز خیالات خام خویش
صد باغ داغ کینهٔ من در دل منست
ای وای گر ز خویش کشم انتقام خویش
در آرزو هنوز دلم غوطه میزند
این رمز یافتم ز ادای کلام خویش
گو تیره شو دماغ که من بهر نکهتی
جولانگه نسیم نسازم مشام خویش
جانم فدای طایفهئی کز غرور حسن
آهسته میدهند جواب سلام خویش
یارب دلم چه نکته ز دیوان یأس خواند
کز دفتر امید برون کرد نام خویش
«طالب» دلت ز خویش بغایت رمیده است
با صد فسانهاش نتوان کرد رام خویش