در مرگ دلم خروش آتش
چون سرمه سیاه پوش آتش
هم مشرب و هم پیالهٔ ماست
رندیکه چو باده نوش آتش
یاقوت طبیعتم بگوئید
در سوختنم نکوشد آتش
شد دهر چنان فسرده کامروز
همسایه بزر فروشد آتش
«طالب» چو نفس کشد دلش را
از هربن موی جوشد آتش