طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۵

چمن کبکیست خندان گل دهان و غنچه منقارش

پریشان سایه‌های سرو دامنهای کهسارش

زشیرین جلوه‌های نخل موزونش اگر رازی

بگوش بیستون گویم چو باد آرم برفتارش

مزن طعن کسالت بردلم کین رهرو سالک

چنان گرمست در رفتن که میسوزد بپا خارش

بدین بی‌آب گوهر کی نماید مشتری رغبت

مگر بهر خدا از خاک بردارد خریدارش

چو نرگس غنچه ساز دیده پوشم از رخش ترسم

که آسیب نگه سازد ز خواب ناز بیدارش

گهی افتد گهی پا پیچدش در دامن مژگان

نگاه از بسکه گردد مضطرب هنگام رفتارش

بهر یانی ز بس خو کرده‌ام چون راز میخواران

گمان دارم که پیراهن یکی ماراست هر تارش

گره چون میزند برطرهٔ شبرنگ پنداری

که مشکین دانهٔ تسبیح میروید ز زنارش

چنین کافسرده جان در پیکر «طالب» زمخموری

عجب دارم که صد گرداب میسازد خبردارش