هان دل شیدای من، هان دجلهٔ خونی بجوش
هان لب گویای من، هان دکهٔ گوهرفروش
می نیامیزد چون نزدیک لب آرم جام نطق
طوطی عقل از قفس فریاد بر دارد که نوش
چاک دل کفر است بستن صاحبان نطق را
زانکه زخم بسته میماند بلبهای خموش
مستی و هشیاری را باعثی جز نطق نیست
از سخن بیهوش گردم وز سخن آیم بهوش
صبح گو تا خنده رسوا ترزند بر گریهام
کامشبم بیتابتر دارد فراق او ز دوش
جلوه ده از جامهٔ اطلس تن همچون حریر
تا در ابریشم گریزد صوفی پشمینه پوش
بافغان تلخ آشوب مصیبت خانهام
گوش گردد ماتمی چون من در آیم در خروش
بسکه دست آموز فقرم بی قبول . . . . .
جامه میافتد ز گردن خرقه میآید بدوش
آن ندامت پیشهام «طالب» که از افسوس عمر
دست چون برهم زنم بانگ دریغ آید بگوش