طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۶

عشق و چشم کام ازو اندیشهٔ خام است و بس

دوزخ و شبنم گدائی محض ابرام است و بس

هوش و کاواکاو خاطر، عقل و پیچاپیچ طبع

طرهٔ مستی بچنگ آور که آرام است و بس

ظلم هم میشایدت رهبر تلاش عدل چیست

ایکه روی مطلبت در شهرت نام است و بس

دانه صرف امتحان شد طایر مقصد دمید

مشت خاک توتیای دیدهٔ دام است و بس

کعبه در آغوش محمل میزند گلبانگ شوق

کای رفیقان وصل ماموقوف احرام است و بس

زلف حور و زهره یابی عاقبت کافور سای

عنبر افشان ابد این طرهٔ دام است و بس

این حریفان قدح کش جمله کوثر مشربند

عشق را «طالب» لبت یک دوزخ آشام است و بس