طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۴

میرسم از ره و نگرفته‌ام آرام هنوز

می‌طپم چون دل و با انس نیم رام هنوز

ای اجل میوهٔ این شاخ بود خام هنوز

قصد چیدن منما نامده هنگام هنوز

ای عدم میرسم آلوده ز دامان رحم

عرقم خشک نگردیده بر اندام هنوز

شعله‌ئی از جگرم سرزد و عمری بگذشت

مرغ را نیست گذر بر لب این بام هنوز

شیر مستست ز خون دلم آن آهوی چشم

وین عجب‌تر که نگردید بمن رام هنوز

مست ذوق سخنان توام از دوش چنان

که دعا را نکنم فرق ز دشنام هنوز

خوش‌تر و تازه ز حمام بهشت آمده‌ای

عرقت خشک نگردیده بر اندام هنوز

مستی از چشم و خمار از نکهت میبارد

گرچه نشنید لبت بوی می و جام هنوز

خشکی زهد ز چربی سخنم را بفکند

از زبان میچکدم روغن بادام هنوز

سوختم لیک نشد پخته فطیرم ز خمیر

پخته شد خشت ز خاک من و من خام هنوز

لطف می‌بینی و غافل ز فریبی « طالب »

دانه نشناخته‌ای بی خبر از دام هنوز