می بر سر بازار کش و جرعه فرو ریز
ور محتسبی منع کند بر سر او ریز
شاها بلب جوی مکش می ته جامی
هرچند که سیراب بود بر لب جو ریز
ساقی تو حکیمی منشین غافل و بیذوق
بگشای خم و عقل فلاطون بسبو ریز
ای حسن گلو سوز بلب خشکی ما بین
وآنگاه بما زابر کرم قطره فرو ریز
هر زهر که در چشم بتان تعبیه داری
شربت کن و ما تشنه لبان را بکلو ریز
«طالب» به کدو چند توان ریخت می ناب
سرنیز کدوئیست مئی چند در او ریز