امشب به بخت ما در خمار مانده باز
سرهای خم چو چشمهٔ انوار مانده باز
از هر طرف ترشح باران رحمتست
درهای فیض جمله بیکبار مانده باز
زین ره که باغبان شده مست از نسیم فیض
بر روی بلبلان در گلزار مانده باز
کو محتسب که بینم از مستی صبوح
بند قبا گسسته و دستار مانده باز
یک ره ز راه دیده خرامان بدل در آی
کین در بانتظار تو بسیار مانده باز
تا بی تکلفانه درآید خیال دوست
درهای دل چو دیدهٔ بیمار مانده باز
چون ساغر تهی همه چشم گرسنهام
در انتظار نعمت دیدار مانده باز
گویا تو حلقه بر در دل میزنی که باز
چشمم بره چو رخنهٔ دیوار مانده باز
«طالب» اگر نه جنس تو ارباب حیرتست
هرسو چرا دهان خریدار مانده باز