یکی ز پوست برآ ایدل وجهان بنگر
بهار عقل ببین بوستان جان بنگر
توئی شناور وغرقاب وحشتست جهان
بمال دیده وخود را در آنمیان بنگر
بکنج چشم نظر کن بطرف ابروی یار
کمین فتنه در آن گوشهٔ کمان بنگر
چو لوح آینه دیباچهٔ صفا شدهام
مپوش دیده ومغزم در استخوان بنگر
چو یار مست تکلم شود بیا «طالب»
نزاکت سخن و شوخی بیان بنگر