شب از دل سوی گردون نالهٔئی کردم روان آخر
بتاریکی فکندم تیری آمد بر نشان آخر
بسودائی که در سر داشتم زو شادمان بودم
غم سود و زیانم کرد رسوای جهان آخر
زدود چرب عالم تیره شد آنمه نگشت آگه
که مغز است اینکه میسوزد غمش با استخوان آخر
محبت را که چون خورشید میشد خود بخود ظاهر
نهان کردن نبود از عاقلی کردم عیان آخر
ادب را بسکه بر کویش جبین بر خاک میدیدم
بیاد بوسهئی قانع شدم ز آن آستان آخر
ستم را بسکه در بازار صبرم پایه افزودی
ز ایوبی چو من بیخود شنیدی الامان آخر
چو از هر شاخسارم رشتهٔ امید کوته شد
شدم بر شاخ نومیدی گرفتم آشیان آخر
بچشم تربیتسویم نگاهی آخر ای گردون
زیاد ار نیستم کم نیستم از این و آن آخر
بهر ضربت که از تیغ نگاهش سوختم داغی
که گر روزی نماند زخم او ماند نشان آخر
گهی آبی بر آتش میزدم تفتیده جانی را
بکار آمد مرا در عرصهٔ محشر همان آخر
زیک ساغر زبس بد مستی و دیوانگی کردم
چو «طالب» منفعل گشتم ز روی میکشان آخر