میکند هر لحظه اندر سینهام تیر دگر
میزند هردم خیالم را به شمشیر دگر
زلف او در گردنم یکدم نمیگیرد قرار
خواهم این زنجیر را بندم بزنجیر دگر
چون زدی یکضربت شمشیر دست از من بدار
دیو طبعم زنده میکردم بشمشیر دگر
من نه آن طفلم که جز خون نوشم از پستان غم
دایهٔ دیگر مرا میبابد و شیر دگر
تاوک مژگان گشودی وز نگه امساک چیست
من بیک تیر از تو قانع نیستم تیر دگر
گاه با عقلم سروکار است و گاهی با جنون
آن مریدم من که هردم خوش کنم پیر دگر
من بدین تقریر «طالب» کی ادای شکر دوست
میتوانم کرد محتاجم به تقریر دگر