طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۵

دمی در بزم غم بنشین و بال افشانیم بنگر

می الماس در جام سفال افشانیم بنگر

گل افشان جراحت نیست خالی از تماشائی

ز چشم داغ حسرت اشک آل افشانیم بنگر

در آدر مجلس غم وز جبین ماتم اندیشان

بدست و آستین گرد ملال افشانیم بنگر

پر سیمرغ راگر نیستم شایسته‌ای گردون

کرامت کن پر موری وبال افشانیم بنگر

بچشمت گر نیاید میوهٔ لخت دل «طالب»

بیا از جنبش مژگان نهال افشانیم بنگر