ایماه مشکموره مشکوی خویش گیر
دور است راه کعبه ره کوی خویش گیر
باحلقهٔ سپید در کعبهات چه کار
بشتاب حلقهٔ سیه موی خویش گیر
یکره سری بچاک گریبان خود در آر
کام هزار دسته گل از بوی خویش گیر
تاکی فسرده بامن سوزان کنی سلوک
روگرمئی بعاریت از خوی خویش گیر
مرد حلاوت سخنان تو من نیم
خود چاشنی زلعل سخنگوی خویش گیر
من تشنهام ز آب دم تیغ آن نگار
ای آب خضر رو توره جوی خویش گیر
گرماه را بروی تو سازد طرف سپهر
رو بر طرف نه وطرف روی خویش گیر
مرد طلب نهئی تو دلادست ازو بدار
ای پاشکسته رو پس زانوی خویش گیر
وحشی نمیرمد زتو با این غزال چشم
رو آهوان کعبه با هوی خویش گیر
گوصد هزار خرمن عنبر رود بباد
ای زلف یار من کم یکموی خویش گیر
در آفتاب عارض خود گر کنی نگاه
دستی فراز طاق دو ابروی خویش گیر
پهلوی چرب تانشود لاغرش زتلخ
مه را زروی مهر به پهلوی خویش گیر
صد دل بیک اشارت تازک شود شکار
تعلیم این اشاره ز ابروی خویش گیر
«طالب» چه تیغها زدهئی در جهاد نفس
هان اجر رنجه کردن بازی خویش گیر