طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۴

پاکم زگنه ناحقم آلوده مخوانید

مشکم بخیال غلطم دوده مخوانید

آلودگی خون اثر پاکی چشم است

مژگان مرا دامن آلوده مخوانید

آسوده بود ترجمهٔ مرده عزیزان

خوانید مرا مرده و آسوده مخوانید

چون روی بدیوار خود آورده‌ام از غم

دیوار مرا کاه‌گل اندوده مخوانید

داریم بدلها اثر مرهم راحت

ما را بجراحت نمک سوده مخوانید

مستی مزه بخشد بسخن گر همگی شعر

سحر است که جامی دو نه پیموده مخوانید

بگذشته ز آشوب جنون کار من از پند

بر من ورق موعظه بیهوده مخوانید

شبنم ترند لالهٔ سیراب وی از شرم

وصف گل روی عرق آلوده مخوانید

آموخته‌ام تا روش تازهٔ «طالب»

بر من سخن کهنهٔ فرسوده مخوانید