خرد میزان بکف چون جنس هر موجود میسنجد
می بیفسق را با آتش بیدود میسنجد
با او هرکس مقابل مینماید یوسف مارا
گل فردوس را با آتش نمرود میسنجد
کجا سودا دهد رو عقل صاحب صرفه را با من
که من دایم زیان میسنجم و او سود میسنجد
تعلق با فنا کی همتراز و مینهد خود را
کجا مقبول جنس خویش با مردود میسنجد
فغان بوالهوس هرکس بعاشق میکند نسبت
خروش رعد را با نغمهٔ داود میسنجد
ز تقصیر عبادت میشود ایمن دل عاصی
بمیزان کرم چون رحمت معبود میسنجد
ز ظاهر گشتن داغم معاصی میشود فارغ
لباس مغفرت را هرکه تار و پود میسنجد
غم محرومی از خاطر بکلی میبرد عاشق
چو ذوق محرمی با شاهد مقصود میسنجد
سبک در دیده میآید غبار نرگس مستم
مگر خود را به آن چشم خمار آلود میسنجد
به نیکان میکند «طالب» وجود خویش را نسبت
زهی بیامتیازی بید را با عود میسنجد