من از می دست شستم می ز من دامن نمیشوید
بکوثر میرسد وز مهر دست از من نمیشوید
منم تیغ عدو را رهنما سوی گلو جز من
بخون گرم خود کس خنجر دشمن نمیشوید
من از دامان تر شویم گریبان ورنه در گیتی
کسی از رشح دامن جیب پیراهن نمیشوید
نشست از خاطرش طوفان اشکم گرد بیرحمی
چسازم آب سختی از دل آهن نمیشوید
ندارد عرصهٔ رفع کدورت ساحت گیتی
غبار دل کسی در چشمهٔ سوزن نمیشوید
ز تر دامانی طبع خسیس خوشه چین داغم
که دست از صحبت من تا دم مردن نمیشوید
ز ابنای زمان از حقشناسیهای غم شادم
که دست از آب برمیشوید از خرمن نمیشوید
هوای دلگشایم میبرد «طالب» سوی گلشن
چسازم آرزو دست از گل و سوسن نمیشوید