طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۶

هم بانگ بلبل از قفسم می‌توان شنید

هم نکهت گل از نفسم می‌توان شنید

از بسکه دل شکسته ز حرمان محملم

از سینه نالهٔ جرسم می‌توان شنید

آن بلبلم که چون کشم از دل صفیر گرم

بوی محبت از نفسم می‌توان شنید

از بسکه فیض برده‌ام از صحبت همای

دعوای همت از مکسم می‌توان شنید

«طالب» ز بسکه عشق سرشتم نوای درد

در سوختن ز خار و خسم می‌توان شنید