طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۳

ای ساکنان میکده ترک جهان کنید

ترک جهان اگر نتوان ترک جان کنید

یابید راه سجده چو بر آستان دوست

جان را در آن مقام ادب پاسبان کنید

کس منع راستان نکند زآستان یار

چون نقش بوسه جای بر آن آستان کنید

سهل است راز عشق نهان داشتن زغیر

گر مرد غیرتید زخود هم نهان کنید

چین جبین زکس نپذیرد مزاج دوست

رخسارها شکفته‌تر از گلستان کنید

سوداست جمله حاصل سودای عشق یار

تاوان آن ز من طلبید ار زیان کنید

صبح است و روح میطلبد نشأهٔ صبوح

هان ساقیان پیام صبوحی روان کنید

خاکی که بهره‌ور بود از نقش پای دوست

آن خاک را برای تبرک نشان کنید

هر گل که دیدنش چو تماشای روی یار

دل در طپیدن آرد، آهنگ آن کنید

از می کند چو شیشه زبان در دهان جام

با شاهدان عیش زبان در دهان کنید

ای خلق دردعای (جهانگیر پادشاه)

روی نیاز جمله سوی آسمان کنید

گردی بگیر سرمه نخیز دز کوی دوست

رویید خاک این ره و در سرمه‌دان کنید

«طالب» صفت بذکر دعا و ثنای او

دلهای خویش جمله یکی با زبان کنید