طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۵

درم عزیز کف گنج ریز من نشود

که خوار کردهٔ همت عزیز من نشود

ببوی یوسف اگر خویشرا درآمیزد

نسیم چون نفس مشک بیز من نشود

جنون بجز بزبانی و خوش حریفی نیست

دمی که رهزن عقل تمیز من نشود

هزار بحر گر از دیده ریزد ابر بهار

بریزش مژهٔ اشک ریز من نشود

بکشتی قلم او هزار تیر و تبر

جبین بخاک نهد پیش خیز من نشود

بسوی فقر و فنا میزنم گریزی اگر

سپهر عقدهٔ راه گریز من نشود

بسی رقم زدم و باز میزنم «طالب»

چو شعله کند سر کلک تیز من نشود