درم عزیز کف گنج ریز من نشود
که خوار کردهٔ همت عزیز من نشود
ببوی یوسف اگر خویشرا درآمیزد
نسیم چون نفس مشک بیز من نشود
جنون بجز بزبانی و خوش حریفی نیست
دمی که رهزن عقل تمیز من نشود
هزار بحر گر از دیده ریزد ابر بهار
بریزش مژهٔ اشک ریز من نشود
بکشتی قلم او هزار تیر و تبر
جبین بخاک نهد پیش خیز من نشود
بسوی فقر و فنا میزنم گریزی اگر
سپهر عقدهٔ راه گریز من نشود
بسی رقم زدم و باز میزنم «طالب»
چو شعله کند سر کلک تیز من نشود